بچه كه بودم يه كاغذ كوچولو داشتم كه هر وقت گناهي ميكردم گوشه كاغذ يه خط ميكشيدم.....يعني 1.... بزرگتر كه شدم ..... ديدم فايده نداره .... حالا ديگه ؛ احساس ميكنم خيلي بزرگتر شدم .....ديگه نياز به هيچ كاغذي ندارم.....كه بگم 1 يا 2..... !!!! .با سر انگشتام اونارو از رو صورتم خيلي آسونتر از اوني كه اومده بودن، برداشتم.....مثل هميشه كار زياد سختي نبود كه توي اون لحظه چشمام رو ببندم و سر انگشتاي تورو روي گونه هام حس كنم كه دارن اون مُژهها رو كه فقط به خاطر تو اونجا بودن، برميدارن.... يه نفس عميق كشيدم.....از چشمام به چشمام خيره شدم!!... .فاصله خيلي كوتاهي بود.....خيلي خيلي كوتاهتر از بلندي فاصله مابينمون....اينم آسون بود....كه...فرض كنم چشاي تو هستن كه بهم خيره شدن....حالا نوبت اين بود كه چشمام رو باز بذارمو تو رو به جاي خودم تو آينه تصور كنم و سير نگات كنم.... شايد اين جور كارا واسه خيليا غير ممكن باشه ...ولي تو كه خودت خوب ميدوني واسه من تصورات و خيالات كار زياد سختي نيست ....حتي هيچ طراح و نقاش و گرافيست كاري هم نميتونست همچين كاري انجام بده .... خدا جون حالا ميخوام باهات صحبت كردم اومدم بگم خدا جون ببخشيد اگه توي اين چند تا مطلب ازت ننوشتم خدا دوستت دارم ميخوام اينو بنويسم فقط براي خودت به اونايي هم كه الان دارن ميخونن كاري ندارم ميخوام فقط براي خودت بگم توي يه جمله خدايا منو ببخش بخاطر لحظه هايي كه بدون شما سپري شد خدا جون الان فقط خودمو خودتو اين صفحه سياهي وبلاگم خدا جون حالا ميخوام يكم ديگه باهات حرف بزنم اخيش دارم اروم ميشم خدا دلم برات تنگ شده بود سلام خدا جونم ..... نميدونم چطور ازت تشكر كنم ، ولي با تمام وجود ميگم خدايا شكرت ... به اندازه عشق دوستت دارم .... عشق نهايت عشق من است !!!!تو محفوظي و حافظ ... پس خدای من حافظم باذ
يه كاغذ كوچيكتر آوردم كه اين بار هر وقت ثوابي ميكردم باز يه خط ميكشيدم..... يعني 1.....
ساعت 2 نصف شب شده بود.... يكم سرم درد ميكرد....بلند شدم، رفتم سمتِ اينه از گوشه آينه كه سرم رو آوردم جلو قبل از هر چيز موهام رو ديدم...يه كم جلوتر، قرمزي فشار دستم روي پيشونيم، بد جوري خودنمايي ميكرد....بازم مثل هر شب شرشر اشكام و مالوندن بي وقفه چشمام، باعث شده بود چنتا از مُژههام يه كم پايينتر از چشمام ولو بشن...
ممنون منو قبول كردي كه يكم باهات حرف بزنم حالا باهات بازم حرف دارم بگم؟ الان ميگم پس خدا جون گوش كن
غصه هام هميشه بين من و تو بوده .....امروز هم ، خوشحاليم فقط بين منو توست ....هيچكي ندونه مهم نيست ....
همين كه فقط تو ميدوني برام بسه .....شايد همه فكر كنن خيلي كمه ، ولي ، ... ناچيز از هيچ ، خيلي بهتره !!!!تو خداي همه مايي ، چه خوبيم چه بد مهم نيست
مهم اينه كه تو خدايي و تو بخشنده اي ...!!! خدا جون ميدوني مثل هميشه نميتونم اونجور كه لايق سپاسي ازت تشكر كنم ....پس سخن كوتاهُ و تنها يك سپاسُ ، و باز شرمساري ما بندگان نا سپاس ....!!
خداي من با تو من تنها نيستم؛ ميدونم کمکم ميکني , ميدونم هوامو داري , وقتي با شرمندگي ميام پيشت و تو با تمام خوبيهات ,مهربونيات,از گناهم ميگذري ....
خدا ي مهربانم
که از همه زندگيم و دنيام بيشتر دوست دارم ... دلم رو پاک کن و قلبم رو از مهرت خالي نکن ... فقط يادت باشه که هيچ وقت تنهام نذاري و سايه ات رو از روي سرم بر نداري .. .. من بدون تو هيچم .. هيچ ....
اي خداي من: دستي که بر درگاهت دراز کرده ام از سر نياز نيست در دست کلمه عشق حک کرده ام اي مهربان من يک بار آن را بنگر .....
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:36 توسط هستی و سحر |
کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود دو تا چشمات پر از اندوه واسه دلشکستگیم بود آرزویم اینه که دستام توی دستای تو باشه تنگی این دل عاشق با نوازش تو وا شه واسه چی خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم قول میدم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه عشق تو بودن با تو دو نیاز زندگیشه پرم از ترانه تو گرچه واژه ها حقیرن خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستمو میگیرن راز عشق منو هیچکس غیر مهتاب نمیدونه تنها شاهد واسه غصه،گریه وتنهاییم اونه وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم تا از این دور بودن تو بتونم بلکه رها شم یه پرنده شم شبونه بکشم پر به خیالت برسم به لونه توبگیرم سر زیر بالت زندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تورو داشتم اگه میشد واسه گریه رو شونت سرمیگذاشتم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 15:26 توسط هستی و سحر |
خیلی سخته تولد یکی رو هیچ وقت فراموش نکنی؛ولی گرفتن هدیه ای که لایقش هست رو پیدا نکنی تا بهش بگی که همه آدمها فراموش کار نیستند. خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری خیلی سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشنه. خیلی سخته که خواسته باشی یکی دیگه فراموشت کنه؛ولی خودت نتونسته باشی که از یادش ببری. خیلی سخته که به کسی پیغامی بدی،واون هم جواب تو رو نده؛و تو هم نتونسته باشی حرفی بزنی، چونکه اون در جوابت میگه که"مگه خودت اینجوری نخواستی." خیلی سخته که اسمی رو که خیلی دوست داری،بشنوی؛ولی خودت رو به نشنیدن بزنی. خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش بگی. خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه. خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش برسی. خیلی سخته که آدمی روحتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی و بعد هم بهش بگی که عاشقش شدی واون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه. بله خیلی سخته خلاصه . بیشتر از همه اینه که بهش چه بگی چه نگی دوست دارم باور نداشته باشه باور نداشته باشه

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:15 توسط هستی و سحر |
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.....
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:17 توسط هستی و سحر |
فاصله ها .................. وقتی که بودم نگام نکردی وقتی خواستم برم صدام نکردی حالا که دیگه ازت خیلی دورم همش می گی دوستم داری.عشق یعنی فاصله ها............. .jpg)
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 22:10 توسط هستی و سحر |
از عشق خود ابری بساز باران ساز و بر او بی دریغ ببار بگذار معشوق تو زیر بارش بی امان عشق تو ببالد و خود را به خورشید برساند بالیدن و نورانیت او را تماشا کن و شاد باش این گونه است که عشق می ماند و نمی رود زیرا احساس ازادی می کند عشق در هر کجا که خود را ازاد ببیند می ماند *** عشق رودخانه ای است که بین دو ساحل جریان دارد اگر عشق از یک طرف ساحل ناپدید شود از طرف دیگر هم ناپدید شده است هیچ رود خانه ای نمی تواند بین یک ساحل جاری باشد عشق انرژی عظیمی است که بین دو نفر رد وبدل می شود اگر یکی از طرفین عشقش را از دست بدهد دیگری هر چند که خواهان باشد و مشتاق عشقش چیزی نیست
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:46 توسط هستی و سحر |
دبیر شیمی:عشق تنها اسیدی است که در قلب فوری اثر می کند دبیر فیزیک:عشق مانند اهنربایی است که معشوق را به سمت خودش جذب میکند دبیر ورزش:غشق یک توپ است که به دروازه هر قلبی اصابت می کند دبیر تاریخ: عشق تنها واقعه ای است که حادثه ای عظیم را برای ابد در قلب آدم ها به جا می گذارد دبیر بینش:عشق یک موهبت الهی است که از طرف خداوند برای بنرگانش فرستاده شده است دبیر زیست: عشق تنها میکروبی است که وارد بدن آدمی شده در او جایگزین می شود دبیر عزبی: عشق تنها فعلی است که نیاز به صرف کردن و معنی کردن آن نیست
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:0 توسط هستی و سحر |
يه دليل يا يه بهونه واسه مردم سايه بونه خيلي مهربون و ساده خوبياش پايون نداره شنيدم كه توي كاراش همه چيز حكمتي داره تو صداقت بي نظيره كسي مثل اون نديده همه جا حاضرِ اما هيچكسي اونو نديده شنيدم بايد هميشه عوضِ اونهمه خوبي تنها يك جمله ي كوتاه حتي زير لب بخوني شنيدم اما نديدم كسي قدرشو بدونه كسي رو اينجا نديدم حتي اسمشو بدونه
شنيدم تو آسمونا يكي هست كه مهربونه
+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:14 توسط هستی و سحر |
دلم پر از گلایه هاست منتظر رسیدنه یه عمریه که چشم براست شاید بیای ببینمت چشمایی که دلواپسه آبی و سبز نمیشناسه فقط به راه خیزه میشه تا انتظار سر برسه شیرین ترین لحظه ها لحظه با تو بودنه کنار تو نشستن و شعرو غزل سرودنه اگه بیای ببینمت دوباره باز جون میگیرم سختیهای گذشته رو ایندفعه آسون میگیرم دفتر روزگار من با رفتنت بسته شده دلم ديگه از همه کس از همه چیز خسته شده از لحظه رفتن تو بند دلم پاره شده روح غریب و سر کشم حیرون و آواره شده شیرین ترین لحظه ها لحظه با تو بودنه کنار تو نشستن و شعرو غزل سرودنه
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:30 توسط هستی و سحر |
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:2 توسط هستی و سحر |