روزی دختر کوری بود که يه دوست پسر داشت .اونا هم ديگرو خيلی دوست داشتن اما دختره مهمترين آرزوش ديدن بود.يه روز برای اهدائ چشم برای دختره يکی پيدا شد.وقتی دختر بينا شد ديد دوست پسرش کوره بهش گفت من تو رو نميخوام ..پسره بهش گفت من ميرم اما مواظب چشمام باش......
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 21:25 توسط هستی و سحر |