تبليغاتX
.•* *•.عشق نقره ای.•* *•.

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر  نشـود بـرچه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ...


من و پاییز و تابلوی اونور پنجره...

فنجونای چای٬پشت سر هم و هیاهوی اونور پنجره...

بوووووووووق:خانم بکش کنار دیگه ۳ساعته ملتو الاف کردی...

گوپس٬گوپس٬گوپس:حاجی یه راه میدی ما رد شیم؟؟؟

بووووووووووق:نگاه کن گوسفندو!

...

من و بارون و یه صدای ملایم:شب و روز پیش منی...تو هنوز پیش منی...

یادش میوفتم٬بارون میشم...

من و خوشی هایی که نرسیده می روند

و یک آرامش سیال و مطبوع٬که گاهی شدیدا من را می ترساند٬از ط....و....ف.ا....ن...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 14:55 توسط هستی و سحر |



ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:46 توسط هستی و سحر |


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:21 توسط هستی و سحر |