وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني . تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا تکه اي نور طلب کردم . تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست . دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ..............
------------------------------------------------------------------------ خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم دیدم تمام اشکهایم را برای به دست اوردنت ریخته ام 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:37 توسط هستی و سحر |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:9 توسط هستی و سحر |
اينروزها ميگويند خبرهاييست...
ميگويند روز عشاق است...روز دلدادگانيست که در کنار هم روزگار
ميگذرانند به خوشي!
ميگويند هديه ميدهند...با لبخند و اميد!
روز آنهاست..نه من و تو...
روز آنهاييست که هر روز چشم در چشم هم صبحشان شروع ميشود و
دست در دست هم شبشان به پايان ميرسد...
روز آنهاست نه من و تو...
نه من و تويي که حتي نميدانيم سال بعد -همين موقع- چه ميکنيم و چه
کسي لبخندزنان کادوي ولنتاينمان را هديه ميدهد!!
آري..روز آنهاست..نه ما..
من و تو آن روزي روزمان است که سه ساعت دست در دست هم قدم
بزنيم!
هديه ما آنروزيست که نترسيم از گذر ِ -لعنتي ِ- زمان...
آن روزي که بدون واهمه گفتيم و خنديدم، ولنتاين ماست!!
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:40 توسط هستی و سحر |
شواليه سياه پوش من سوار بر اسب سياهت به كجا مي تازي؟ مرا هم با خود ببر دستم را بگير و بر پشت اسبت بنشان عزيز من بدون تو دنيا سرد است و يخی جايي براي زندگي من ندارد بيا و مرا در آغوش بگير بگذار گرمي دستانت را لمس كنم بگذار ابهت شانه هايت را حس كنم عزيز گلم به اندازه تمام آرزوهاي دنيا دلم براي ديدارت تنگ است.
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 11:48 توسط هستی و سحر |
** ليلی ومجنون آسمونی** پسرک در روياهای خود هميشه به دنبال دختری بود با گيسوانی به رنگ آفتاب و دخترک در روياهای خود به دنبال پسری بود با چشمانی به رنگ شب. آن روز در خيابان آسمان دختر خورشيد با پسر ماه اشنا شد .ديدار آنها زياد طول نکشيد ولی... دختر خورشيد به پسر ماه گفت :هر روز زير سايه ی آبی ترين ابر بهاری چشم انتظارت خواهم بود .و پسر ماه گفت:هر شب زير پر نورترين ستاره ی آسمان در انتظارت خواهم نشست .دختر خورشيد از طلوع صبح فردا تا نزديکی غروب را در انتظار پسر ماه نشست و پسر ماه از لحظه ی غروب تا طلوع روز بعد در انتظار دختر خورشيد.اما... نه آن روز ونه روزهای بعد هيچ کدام نتوانستند سر قرار حاضر شوند.بهار آشنايی ليلی و مجنون آسمان خيلی زود به خزان جدايی رسيد .مدتی است زمستان دلتنگی آسمان به خزان جدايی رسيده است .آسمان شبها ابری است و ديگر هيچ ستاره ای نور افشانی نمی کند و روزها ابرها سايه ای ندارند واز آسمان.باران غم وبرف اندوه می بارد . ولی دختر خورشيد وپسر ماه هنوز هم هر شب وهرروز چشم انتظار راه يکديگر وبه شوق لحظه ی ديدار طلوع وغروب می کنند .افسوس که آن روز در خيابان آسمان انها چنان در شگفت روياهای خود ودلگرم عشق تابستانی بودند که...فراموش کردند پديده ی کسوف فقط يک بار در سال اتفاق می افتد...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 14:38 توسط هستی و سحر |