+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:49 توسط هستی و سحر |
سلام به همه ی دوستای خوبمون که همیشه با نظراتشون به ما صفا و دلگرمی میبخشیدن...به همه ی اونایی که حتی اگه ما آپم نبودیم ما رو فراموش نمیکردن.یه عالمه دوستون داریم...راستی پیشایش عید همتون مبارک...تو ی این سالی که گذشت اگه یه موقع نتونستیم بهتون سر بزنیم ما رو ببخشین ..برای تک تک شما آرزوی سلامتی و موفقیت تو سال جدیدو داریم...واسه عیدیم که شده نظر یادتون نره ...فدای همگی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:40 توسط هستی و سحر |
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس
هاي گرمت بي اعتنا بگذرم.اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود،هيچ گاه
آغوشم را نمي گشودم واگر صداي گوشنواز تو نبود از گوشه تنهايي بيرون
نمي آمدم.اگر شوق ديدن چشم هايت نبود هيچ گاه پلک هايم را بيدار نمي
کردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد،معناي جهانرا نمي فهميدم...
براي تمام دنيا تو فقط يک نفري...ولي کسي هست
که تو براي او تمام دنيايي



+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 17:48 توسط هستی و سحر |
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت خون می روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم و آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دستان من جرم نورانی عشق را
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 15:42 توسط هستی و سحر |
خدایا رحم کن بر انان که از مرگ می هراسند و نمی دانند که جهان های بسیاری را در نوردیده اند و مرگ های بسیاری را تجربه کرده اند . انان بدبخت هستند زیرا گمان می کنند که همه چیزروزی تمام خواهدشد بهترین هدیه ای که خدا برای من فرستاده تویی ! اره خود خود تو .... یه دوست ٬ یه دوست خوب مثل تو خوشحالم که چون تویی دارم

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 21:10 توسط هستی و سحر |

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این شبا شبای اندوه و حسرت و رنج و غمه به عکست خیره شدم و قلم بر دست برایت مینویسم
بگو که نامه هامو خوندی بگو برام دل سوزوندی
هق هق گریمو شنیدی بگو که اشکامو دیدی
اما تو نه نامه هامو خوندی نه دلی برام سوزوندی نه هق هق گریه هایه سر به فلک کشیدمو شنیدی نه اشکایه چون سیلمو دیدی به سیاهی چشمانت که ماننده شبه مهتابیست نگاه میکنم انگار روحم از تنم جدا میشه دلتنگتم دل تنگه دستایه گرمت امشب به تو محتاجم امشب که دلم شکسته چشم به راهت نشسته امشب که به تو محتاجم از تو خبری نیست تازه فهمیدم چرا ازت خبری نیست چون سره تو خیلی شلوغه خیلی.. من تو زندگیت جایی ندارم ولی دله من هنوز محتاجه تو هستش آخه من دیوونه ی نگات شدم عاشقه خندهات شدم شونه برایه گریه هات من خاک زیر پات شدم یه نگاه به زیر پات بنداز حتما منو میبینی تو ...تو درست مثله فرشته ها میمونی آخه تو اون فرشته ی خدا که اومدی از قصه ها اون که از اولین نگاه عشقو با من کرد آشنا با اومدنت تو زندگیم منو بردی تو رویا رویایی بزرگ رویایی که توش گم شدم چشمامو بستمو به رویا رفتم یه نیمکته تنها یه شعله ی خاموش یه لحظه یک رویا منو تو در آغوش ولی همش یه رویا بود آخه آغوش تو برایه من انگار دیگه جا نداره دوسم نداری میدونم این دیگه اما نداره میگن تو عاشقی تو زندگیت کسی رو داری میگن یکی رو تو زندگیت راه دادی ولی من بی تو خیلی تنهام فدایه سرت اگه من خیلی تنهام فدایه سرت اگه گریونه چشمام فدایه سرت اگه دلمو شکستی میگن عاشقه یکی دیگه هستی ولی با تمام این وجود بازم دوست دارم خوب اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو بخش اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش به خدا واست میمیرم همه بهم میگن من دیوونم منو ببخش اگه برات میمیرمو زنده میشم اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم
ولی با تمام این حرفایی که بهت زدم تو خندیدیو گفتی با تشکر از شما میخوام بگم محضه این دلی که در به در شده مارو از یاد ببرین که واسه ما عشقتون مایه دردسر شده
حالا من تنهایه تنها موندم با کوله باری از غم آخه اونی که میخواستم منو برد بهشتو اسم منو رو سر درش نوشتو بهونه کرد بازی سرنوشتو تو شهر رویاها منو رها کرد..........
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:22 توسط هستی و سحر |
چی کردی واسه من تو غیر آزار
چی گذاشتی از خودت تو غیرحرفات
منو عاشق ندونستی امامن واست می مردم
منو از خودت بریدی بعد میگی که نامیدی
تو منو کشتی و رفتی بعد میگی هواتو داشتم
تو منو چیزی ندادی غیر آه و غم و غصه
تو با من یکی نبودی تو ازم خیلیه دوری
تو ازم دریغ می کردی تکیه گاه بودنم رو
تو ازم چیز ی نذاشتی جز یه تن خسته
تو همش فکر فراری فرار از منو سکوتم
فرار از این همه دردی که تو گذاشتی تو وجودم
تو همش تو فکر اینی که یه روز منو به بینی
که چه جور بی تو نشستم میریزم اشکهای خسته ام
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 15:53 توسط هستی و سحر |