1000بار 900 جمله عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان پیش 600 نفر مطرح کردم 500 نفر از آنها 400 جمله را به 300 زبان و در 200 برگ ترجمه کردند و 100 مرتبه در 90 روز روزی 80 دقیقه برایت خواندم 70 جمله را 60 مرتبه در 50 روز روزی 40 بار برای خودت تکرار کردی 30 تا از آنها را آموختی پس از 20 بار 10روز بعد 9 سئوال از تو کردم پس از 8 ساعت به 7 سئوال من 6 پاسخ دادی 5 روز بعد 4 مرتبه تو را در 3 جا دعوت کردم 2 ساعت خواهش کردم تا 1 بار گفتی : در قرار با تو بودن وقتی قلبم آشیان تیرهای آشنایانی غریب است چونان روزهای بی قراری بی تو بودنم بی قرار می شوم و آن گاه که دست های تو مرهم دردهای دلم هستند در کنار تو آرام می گیرم آرام




+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:18 توسط هستی و سحر |
دو روز پیش یه روز استسنائی بود چون سحر جونم دوست و همراه دوستداشتنی ام تولدش بود سحر جونم با اینکه دو روز دیر شد ولی تولدت مبارک آره امشب شب شادی و شور
شب عشق شب جشن و سرور
امشب آسمون پر از ستارست
ماه خوشگل من غرق نوره
امشب همه جمعند توی خونه
پره رو دامنت گلای پونه
عطر تن تو عطر بهار
چقدر دوست دارم خدا میدونه
حالا نوبت فوت کردن شمعاس
میدرخشی تو جمع مث الماس
همه بگن مبارک ایشالله
تولد تو جشن همه گلهاس
تولدت مبارک گل پونه
گل عزیز من یکی یدونه
همه ترانه هام پیشکش چشمات
دلم میخواد فقط از تو بخونه
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 17:11 توسط هستی و سحر |
پروردگارا در انتظار دورترین لحظات زندگی ام بی صدا تورا می خوانم تو آن لطیفی که صدای من یارای خواندنت را ندارد. و من آن کوچکترین مور که به درگاهت آمده ام. صدایم را می شنوی؟؟؟؟؟؟............ندایت را می خواهم. اشکم را می بینی؟؟؟؟؟............لطفت را می خواهم. می خوانمت از نهان خانه جانم. و می جویمت با عمق نگاهم. انوار وجودت را در قلبم می بینم. و برق مهرت را در دلم احساس می کنم. در این وادی تنهایی و در این بی مهری روزگار مرا تنها مگذار. که یاد تو و نام تو وجودم را گرما می بخشد. با تمام وجود تو را می خوانم و با ذره ذره هستی آن تو را فریاد می زنم. با تمام وجود دوستت دارم...................... خدای من همینجاست.....![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 16:49 توسط هستی و سحر |
تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که ان وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی فرقی نمی کند گودال اب کوچکی باشی یا دریای بیکران ..... زلال که باشی اسمان در توست
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستت دارم از همه بیشتر ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 13:59 توسط هستی و سحر |
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 18:18 توسط هستی و سحر |