از خدا خواستمت..نه از خودت.. اگه یه روزی ترو ازم بگیره هیچی نمیتونم بگم چون خودش ترو داد و خودشم گرفته.. اگه یه روزی نشه که دیگه باتو باشم .. میام اینجا فقط مینویسم: خدا نخواست ما باهم باشیم... ولی بدون اون روز روز مرگ عشق من.. روزگار امشب به نام آرزوهای دیروز و گذشته های قلب من پرچم سفید صلح در دست گرفته است. من به ضیافت سرنوشت خوانده شده ام. آری هر شب بخت با دیگران است شبی هم با ما. باتو جهنم میشه بهشت باتو میشه صدهزارقصه نوشت باتومیشه خونه ساخت توشهرعشق اما افسوس که نمی گذاره سرنوشت 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:21 توسط هستی و سحر |
سلام
ببخشید که یه مدتی نمی تونیم آپ کنیم . بلاخره همتون می دونین دیگه آخرای مدرسه است و معلما هم که انگار ارث باباشونو خوردیم دارن پشت سر هم امتحان می گیرن. در هر صورت ببخشید..... بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم. نهایت هر چیزی همین ۱۰ تا بود.
همتونو دوست داریم![]()
از بابا بستنی که می خواستم ۱۰ تا می خواستم. مامانمو ۱۰ تا دوست
داشتم و خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود و این ۱۰ تا خیلی قشنگ بود.
ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره ؟ نهایت دوست داشتن چندتاست؟
انگار خیلی هم حریصتر شدم ۱۰ تا بستنی هم کفافمو نمی ده !!!
اما می خوام بگم دوستت دارم .... می دونی چقدر؟به اندازه ی همون ۱۰
تای بچگی.
**،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،**
نه ميتونم ببينمت
نه طاقت دارم نبينمت
بدجوری عاشقت شدم ٬ دلم برات پر ميزنه
منتها نيستی و دلم ٬ برای پيدا کردنت شبا ٬
به هر کجا سر ميزنه
فدای مهربونيات
فدای اون خنديدنت
خودت بگو چيکار کنم تا ديگه تنها نمونم
اگه بهم بگی آره
ديگه دلم غم نداره
يادته گفتی هر چی عاشقه از عشق تو کم مياره ؟
تنها دليل زندگی
کاشکی فقط بگی آره

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:9 توسط هستی و سحر |