دلم پر از گلایه هاست منتظر رسیدنه یه عمریه که چشم براست شاید بیای ببینمت چشمایی که دلواپسه آبی و سبز نمیشناسه فقط به راه خیزه میشه تا انتظار سر برسه شیرین ترین لحظه ها لحظه با تو بودنه کنار تو نشستن و شعرو غزل سرودنه اگه بیای ببینمت دوباره باز جون میگیرم سختیهای گذشته رو ایندفعه آسون میگیرم دفتر روزگار من با رفتنت بسته شده دلم ديگه از همه کس از همه چیز خسته شده از لحظه رفتن تو بند دلم پاره شده روح غریب و سر کشم حیرون و آواره شده شیرین ترین لحظه ها لحظه با تو بودنه کنار تو نشستن و شعرو غزل سرودنه
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:30 توسط هستی و سحر |
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:2 توسط هستی و سحر |
کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود دو تا چشمات پر از اندوه واسه دلشکستگیم بود آرزویم اینه که دستام توی دستای تو باشه تنگی این دل عاشق با نوازش تو وا شه واسه چی خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم قول میدم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه عشق تو بودن با تو دو نیاز زندگیشه پرم از ترانه تو گرچه واژه ها حقیرن خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستمو میگیرن راز عشق منو هیچکس غیر مهتاب نمیدونه تنها شاهد واسه غصه،گریه وتنهاییم اونه وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم تا از این دور بودن تو بتونم بلکه رها شم یه پرنده شم شبونه بکشم پر به خیالت برسم به لونه توبگیرم سر زیر بالت زندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تورو داشتم اگه میشد واسه گریه رو شونت سر میگذاشتم
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:12 توسط هستی و سحر |